زن مهربان روستا، من میشناسمت. آنگاه که چادرت را محکم به کمر میبندی و مؤمنانه به دشت رنج و زحمت، پا میگذاری. میروی و قامتت را میشکنی و نمازهایت را در آب میخوانی و حرفها میزنی با دانههایی که قرار است زمین خالی را سبزهزار کنند. بانوی شالیزارهای شمال، از رنجها و مهربانیهایت باخبرم. از دستانت که در جوانی پیر شدهاند و از رؤیاهایت که سالهاست چشم به آمدن تابستان دوختهاند. من، تو را میشناسم و از زمزمههای شیرینت با لاکپشتها و مورچهها باخبرم. از ایمانی که هر روز با خود به دشتها سرازیر میکنی. من لبخند هر بارهات را به آواز قورباغهها و جیرجیرکها دیدهام. دیدهام که چگونه در گوش زمین، لالایی میخوانی و میکاری. من هر بار نوازشهایت را روی سر ساقههای ترد شالی دیدهام و میدانم که بانوی آرام شالیزارهای سبز شمالی. وقتی پابرهنه از مرزهای شالیزار میگذری تا کمی آب بنوشی و بنشینی، پینههای سرخ و متورم دستانت را دیدهام. من این دستان خسته و گلآلود را خوب میشناسم که چگونه زمینی سیاه و متروک را نقاشی میکنند.دیدهام که چگونه تا میشوی و با چشمانی تبدار، گل را میشکافی و ساقههای بلند باورت را در زمینی برهنه نشا میکنی و با دم و بازدم شالیزار، بوی ساقههای برنج میگیری و با آواز پرندههای آسمان درهم میآمیزی. بانوی شالیکار! من سالهاست که میدانم بسما...های توست که خوشههای سبز را، طلایی میکند و این همه عطر به مزرعه میپاشد. پس ببخش اگر گاهی نمیشود خوبیهایت را به اندازه خودت، خوب نوشت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:51 توسط اصغری-چنگیزی |
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: يکشنبه
14 خرداد
1396 ساعت: 18:26